❤ تنهایی❤

LOVE

good bye summer

سلام به همه ی دوستان خوبم...

حالتون چطوره...؟

من که حالم زیاد خوب نیست...چون تابستون داره تموم میشه...

اما از یه نظرم خوشحالم... چون مدرسه ها هم دارن شروع میشن...

براتون ارزویه موفقیت میکنم...

و امیدوارم که امسال تو درساتون موفق باشید...

منم همه ی شمارو دوست دارم...

به خاطره همه ی نظراتونم ممنون...

وقتی که برام نظر میزارید واقعا خیلی خوشحال میشم...

به دادن نظراتون ادامه بدید... منم سعی میکنم که بیشتر براتون نظر بزارم...

فعـــــــــــــــــــــــلا بـــــــــــــــــــــــــــــــای بـــــــــــــــــــــــــــــــــــــای همگـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی







[ بازدید : 643 ] [ امتیاز : 3 ] [ نظر شما :
]

+ نوشته شده در شنبه 16 اسفند 1393 ساعت 21:53 توسط nasim [ ]


دوست دارم

می نویسم "دوستت دارم"

نگو تکراریست...

شاید روزی برسد که نباشم تکرارش کنم..





[ بازدید : 623 ] [ امتیاز : 3 ] [ نظر شما :
]

+ نوشته شده در سه شنبه 18 شهريور 1393 ساعت 21:33 توسط nasim [ ]


زندگي دفتري از خاطره است

زندگي دفتري از خاطره است يك نفر در دل شب ، يك نفر در دل خاك يك نفر همدم خوشبختي هاست ، يك نفر همسفر سختي هاست چشم تا باز كنيم عمرمان مي گذرد ، ما همه همسفريم





[ بازدید : 643 ] [ امتیاز : 3 ] [ نظر شما :
]

+ نوشته شده در سه شنبه 18 شهريور 1393 ساعت 21:12 توسط nasim [ ]


مـعـادلہ ے چنـد مَـجهـولے 

شـده ام مـعـادلہ ے چنـد مَـجهـولے

ایـن روزهـا هـیـچ ڪس … از هـیـچ راهے مـرا نـمـیـفهمـَد …





[ بازدید : 617 ] [ امتیاز : 3 ] [ نظر شما :
]

+ نوشته شده در سه شنبه 18 شهريور 1393 ساعت 21:13 توسط nasim [ ]


♡baran♡

هوا گرفته بود باران میبارید

كودكی آهسته گفت:خدایا گریه نكن درست میشه






[ بازدید : 590 ] [ امتیاز : 3 ] [ نظر شما :
]

+ نوشته شده در سه شنبه 18 شهريور 1393 ساعت 21:14 توسط nasim [ ]


❤eshghe vaghee❤

زن وشوهر جوانی سوار برموتورسیکلت در دل شب می راندند.انها از صمیم قلب یکدیگر را دوست داشتند.زن جوان: یواشتر برو من می ترسم

مرد جوان: نه ، اینجوری خیلی بهتره!

زن جوان: خواهش می کنم ، من خیلی میترسم

مردجوان: خوب، اما اول باید بگی دوستم داری

زن جوان: دوستت دارم ، حالامی شه یواشتر برونی

مرد جوان: مرا محکم بگیر

زن جوان: خوب، حالا می شه یواشتر برونی؟

مرد جوان: باشه ، به شرط این که کلاه کاسکت مرا برداری و روی سرت بذاری، اخه نمی تونم راحت برونم، اذیتم می کنه

روز بعد روزنامه ها نوشتند:

برخورد یک موتورسیکلت با ساختمانی حادثه آفرید.در این سانحه که بدلیل بریدن ترمز موتور سیکلت رخ داد، یکی از دو سرنشین زنده ماند و دیگری در گذشت مرد جوان از خالی شدن ترمز آگاهی یافته بود پس بدون این که زن جوان را مطلع کند با ترفندی کلاه کاسکت خود را بر سر او گذاشت و خواست برای آخرین بار دوستت دارم را از زبان او بشنود و خودش رفت تا او زنده بماند.و این است عشق واقعی. عشقی زیبا





[ بازدید : 606 ] [ امتیاز : 3 ] [ نظر شما :
]

+ نوشته شده در سه شنبه 18 شهريور 1393 ساعت 21:23 توسط nasim [ ]


eshgh

اگر مدیر بودم یکی از شرایط ثبت نام را عشق می گذاشتم اگر دبیر ریاضی بودم عشق را با عشق جمع می کردم اگر معمار بودم قصری از عشق می ساختم اگر سارق بودم فقط عشق می دزدیدم اگر بیمار بودم تنها شربتی که می نوشیدم فقط شربت عشق بود اگر درجه دار بودم فقط به عشق سلام می دادم اگر پلیس بودم هرگز عشق را جریمه نمی کردم اگر خلبان بودم در اسمان عشق پرواز می کردم اگر دبیر ورزش بودم به بچه ها می گفتم با عشق نرمش کنید اگر خواننده بودم فقط از عشق می خواندم اگر ناخدا بودم همیشه در ساحل عشق لنگر می انداختم اگر نجار بودم عشق را قاب می گرفتم

سرکلاس دو خط سياه موازي روي تخته کشيد!! خط اولي به دومي گفت ما مي توانيم زندگي خوبي داشته باشيم ..!! دومي قلبش تپيد و لرزان گفت : بهترين زندگي!!! در همان زمان معلم بلند فرياد زد : " دو خط موازي هيچگاه به هم نمي رسند" و بچه ها هم تکرار کردند: ....دو خط موازي هيچگاه به هم نمي رسند مگر آنکه يکي از آن دو براي دیگری میشکست...





[ بازدید : 595 ] [ امتیاز : 3 ] [ نظر شما :
]

+ نوشته شده در چهارشنبه 19 شهريور 1393 ساعت 14:25 توسط nasim [ ]


ashk

??? !!!Mage ashk che ghadr vazn dareke ba gerye kardan adam ehsase saboki mikoneeeee





[ بازدید : 596 ] [ امتیاز : 3 ] [ نظر شما :
]

+ نوشته شده در سه شنبه 18 شهريور 1393 ساعت 23:28 توسط nasim [ ]


❤ تنهایی❤





[ بازدید : 573 ] [ امتیاز : 3 ] [ نظر شما :
]

+ نوشته شده در يکشنبه 28 ارديبهشت 1393 ساعت 19:45 توسط nasim [ ]


پريها... مونث هستند !!!

يك زوج در اوايل 60 سالگي، در يك رستوران كوچيك رمانتيك سي و پنجمين سالگرد ازدواجشان را جشن گرفته بودن. ناگهان يك پري كوچولوِ قشنگ سر ميزشون ظاهر شد و گفت: چون شما زوجي اينچنين مثال زدني هستين و درتمام اين مدت به هم وفادار موندين، هر كدومتون مي تونين يك آرزو بكنين.خانم گفت: اووووووووووووووووه! من مي خوام به همراه همسر عزيزم، دور دنيا سفر كنم.پري چوب جادووييش رو تكون داد و اجي مجي لا ترجي دو تا بليط درجه یک در دستش ظاهر شد.حالا نوبت آقا بود، چند لحظه فكر كرد و گفت: خب، اين خيلي رمانتيكه ولي چنين موقعيتي فقط يك بار در زندگي آدم اتفاق مي افته، بنابراين، خيلي متاسفم عزيزم ولي آرزوي من اينه كه همسري 30 سال جوانتر از خودم داشته باشم.خانم و پري واقعا نا اميد شده بودن ولي آرزو، آرزوه ديگه !!! پري چوب جادوييش و چرخوند و... اجي مجي لا ترجي و آقا 92 ساله شد!پيام اخلاقي اين داستانمردها شايد موجودات ناسپاسي باشن،ولي پريها... مونث هستند !!!





[ بازدید : 640 ] [ امتیاز : 3 ] [ نظر شما :
]

+ نوشته شده در سه شنبه 18 شهريور 1393 ساعت 23:39 توسط nasim [ ]


ghabl o bade ezdevaj

1- قبل از ازدواج: مرد: دیگه نمی تونم منتظر بمونم
زن: می خوای از پیشت برم؟
مرد: فکرشم نکن.
زن: منو دوست داری؟
مرد: البته.
زن: تا حالا به من دروغ گفتی؟
مرد: نه، چرا این سوال رو می پرسی؟
زن: منو مسافرت می بری؟
مرد: مرتب.
زن: منو کتک می زنی؟
مرد: به هیچ وجه.
زن: می تونم بهت اعتماد کنم؟
2- بعد از ازدواج: همین متن رو از پایین به بالا بخونید!




[ بازدید : 610 ] [ امتیاز : 3 ] [ نظر شما :
]

+ نوشته شده در سه شنبه 18 شهريور 1393 ساعت 23:42 توسط nasim [ ]


کمک به خیریه

مسئولین یک مؤسسه خیریه متوجه شدند که وکیل پولداری در شهرشان زندگی می‌کند و تا کنون حتی یک ریال هم به خیریه کمک نکرده است. پس یکی از افرادشان را نزد او فرستادند. مسئول خیریه: آقای وکیل ما در مورد شما تحقیق کردیم و متوجه شدیم که الحمدالله از درآمد بسیار خوبی برخوردارید ولی تا کنون هیچ کمکی به خیریه نکرده‌اید. نمی‌خواهید در این امر خیر شرکت کنید؟ وکیل: آیا شما در تحقیقاتی که در مورد من کردید متوجه شدید که مادرم بعد از یک بیماری طولانی سه ساله، هفته پیش درگذشت و در طول آن سه سال، حقوق بازنشستگی‌اش کفاف مخارج سنگین درمانش را نمی داد؟ مسئول خیریه: (با کمی شرمندگی) نه، نمی‌دانستم. خیلی تسلیت می‌گویم. وکیل: آیا در تحقیقاتی که در مورد من کردید فهمیدید که برادرم در جنگ هر دو پایش را از دست داده و دیگر نمی‌تواند کار کند و زن و 5 بچه دارد و سالهاست که خانه نشین است و نمی‌تواند از پس مخارج زندگیش برآید؟ مسئول خیریه: (با شرمندگی بیشتر) نه. نمی‌دانستم. چه گرفتاری بزرگی... وکیل: آیا در تحقیقاتتان متوجه شدید که خواهرم سالهاست که در یک بیمارستان روانی است و چون بیمه نیست در تنگنای شدیدی برای تأمین هزینه‌های درمانش قرار دارد؟ مسئول خیریه که کاملاً شرمنده شده بود گفت: ببخشید. نمی‌دانستم این همه گرفتاری دارید... وکیل: خوب. حالا وقتی من به اینها یک ریال کمک نکرده‌ام، شما چطور انتظار دارید به خیریه شما کمک کنم؟

Omid varam ke khosheton omade bashe





[ بازدید : 570 ] [ امتیاز : 3 ] [ نظر شما :
]

+ نوشته شده در سه شنبه 18 شهريور 1393 ساعت 23:48 توسط nasim [ ]


LOVE






[ بازدید : 584 ] [ امتیاز : 3 ] [ نظر شما :
]

+ نوشته شده در يکشنبه 28 ارديبهشت 1393 ساعت 19:17 توسط nasim [ ]


farashte va khanome miansal

خانم میان سالی سکته قلبی کرد و سریعاً به بیمارستان منتقل شد. وقتی زیر تیغ جراح بود عملاً مرگ را تجربه کرد. زمانیکه بی هوش بود فرشته ای را دید. از فرشته پرسید: آیا زمان مردنم فرا رسیده است؟ فرشته پاسخ داد: نه، تو ۴۳ سال و ۲ ماه و ۸ روز دیگر فرصت خواهی شد. بعد از به هوش آمدن برای بهبود کامل خانم تصمیم گرفت که در بیمارستان باقی بماند. چون به زندگی بیشتر امیدوار بود، چند عمل زیبایی انجام داد. جراخی پلاستیک، لیپساکشن، جراحی بینی، جراحی ابرو و … او حتی رنگ موی خود را تغییر داد. خلاصه از یک خانم میان سال به یک خانم جوان تبدیل شد! بعد از آخرین جراحی او از بیمارستان مرخص شد. وقتی برای عریمت به خانه داشت از خیابان عبور می کرد، با یک آمبولانس تصادف کرد و مرد!!! وقتی با فرشته مرگ روبرو شد بهش گفت: من فکر کردم که گفتی ۴۰ سال و اندی بعد مرگ من فرا می رسه؟ چرا من رو از جلوی آمبولانس نکشیدی کنار؟ چرا من مردم؟... ... ... ... فرشته پاسخ داد؛ ببخشید، وقتی داشتی از خیابون رد می شدی نشناختمت!



[ بازدید : 550 ] [ امتیاز : 3 ] [ نظر شما :
]

+ نوشته شده در سه شنبه 18 شهريور 1393 ساعت 23:51 توسط nasim [ ]